تبليغاتX
جاده چالوس
از واحد پولی ریال بدم میاد هرچقدر بگم کمه، همیشه وقتی میخواستم فیش بنویسم، چک بخونم، پول بردارم، استرس میگیرتم که نکنه اشتباه کنم. بماند که بعضی اوقات اصلا اشتباه حساب کردم. یعنی ما ایرانیا در این حد درگیری ذهنیمون کمه که برامون درگیری درست میکنن.

من نمیخوام 3 صفر پولا رو بردارن فقط هی ریال تومن نباشه سیستم پولی مملکت، والا به قرعان

+ نوشته شده در شنبه 28 آبان1390ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط من |

حال و احوالم این روزها عجیب منو یاد موج های سینوسی توی کتاب فیزیک دبیرستان میندازه یه بار خوب و در اوج یه بار بد و عصبانی و شاکی از هر چیزی.این روزها من شاکی هستم از همه دنیا از مکه بگیر تا آمریکا از ایران بگیر تا اسراییل همه و همه در هر جای دنیا.

 تیم ملی وزنه برداری ما در مسابقات جهانی است دیشب یه طلا آوردن امشب هم یه برنز اگر اشتباه نکرده باشم. قدیما وقتی همین تیم ملی به مسابقات جهانی میرفت و البته با رضازاده رضازاده ای که آن زمانها مردمی تر بود استرسم اگر بیشتر از مربی تیم ملی نبود خیلی هم کمتر نبود اما این چند روز به اندازه ذره ای از موفقیت ملی پوشان شاد نشدم. وقتی پدرم گفت ایران طلا برد توی دلم گفتم که چی؟ راستشو بگم خیلی هم دلم میخاست ببازه تا روی این دولت و رییس فدراسیون وزنه برداریش سیاه بشه. این روزها به خاطر این نگاهم که مدتهاست درگیرشم خوشحال نیستم احساس میکنم دوقطبی شده ام شکست رقیبم رو به قیمت شکست تیم کشورم میخوام حس تلافی دارم دوست دارم رقیبم شکست بخوره به قیمت شکستن غرور کشورم تا من بتونم با  افتخار سرم را بلند کنم و بگم دیدید دیدید گفتم اینا کار ازشون بر نمیاد و لذت ببرم از اینکه حرفم رو به دیگران ثابت کنم. یاد سحابی ها می افتم و اون قلبهای بزرگشون که هر چقدر مورد آزار قرار میگرفتند  باز هم از روی صورتاشون لبخند پاک نمیشد. اما من مالامالم از کینه.

از دوقطبی شدنم میترسم از متعصب شدنم میترسم یادم میاد خیلی سال پیش جایی جمله ای را خواندم "تعصب نشانه نادانی است" نمیدانم از امام علی بود یا شخص دیگری اما مثل آیکون های ویندوز که به تسکبار میچسبونیشون چسبید به مغزم مثل خیلی جملات دیگه که چسبیدن  خودم نچسبوندمشون خودشون چسبیدن. اما این بی رگ بودن فقط توی اعتقادات دینیم بوده و بس. یاد گرفتم که انسانیت حرف اول رو میزنه یاد گرفتم که باید به ندای درونت گوش کنی باید بفهمیش و بهش سخته که به نجواهای آهسته درونت گوش بدی اما باید بتونی که گوش کنی و هر چقدر هم که خلاف آموزه های دینیت باشه باورشون کنی و بهشون عمل کنی گرچه باید جسارت رو هم یاد بگیری

این شبها عجیب دلم میخواد بیدار بمونم کاش میشد بدون استرس اینکه فردا دیر بیدار میشم و دیر به کارهام میرسم بیدار بود. بیدار بود و خوند بیدار بود و فکر کرد بیدار بود و راه رفت بیدار بود حرف زد البته اگر گوشی بود از همون گوشایی که تهشون به چاه میرسه چاهی که پرشدنی نیست.

این روزها دو بال میخوام برای اینکه فکرم رو بدون هیچ محدودیتی پرواز بدم پرواز بدم تا به هر کجا که نرفته بره و ببینه هر چیزی رو که تا الان ندیده و بچشه هر چیزی رو که تا الان نچشیده و بگه هر چیزی رو که تا الان نگفته. یاد گرفتم که این دو بال رو باید خودم بسازم برای خودم و خودم باشم که به ذهنم پریدن رو یاد میده از کسی انتظار بال نداشته باشم ممکنه کسی باشه اونقدر فداکار که بال های خودشو به من هم قرض بده تا شاید بتونم بپرم اما اون بالها به کار من نمیان حکایت مرغ خونگی رو پیدا میکنم که بال داره اما بالهاش نمیتونن ببرنش بالا 

پی نوشت: این مطلب بخشی از آن چیزی بود که از یک ذهن پریشان در ساعت 1.30 شب گذشت. 

+ نوشته شده در یکشنبه 22 آبان1390ساعت 2:5 قبل از ظهر توسط من |

یاد دوران دانشجویی بخیر از لحاظ یه عده طوطی بودیم از لحاظ عده ای دیگه کلمن و از لحاظ جمعیت ذکور کلاس فاطی لب گنده!!!!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 16 آبان1390ساعت 5:52 بعد از ظهر توسط من |

  امروز شخصی مهمان خانه ما بود. از عالمی میگفت که چشم برزخی داشته و اگر بروی پیشش چون تو را بزغاله و گوساله و خوک و حیوان و حشم میبیند تو را راه نمیدهد و البته از فیض مشاوره با این شخص دارای چشم برزخی هم بی نصیب میمانی. قبل تر هم شنیدم که یکی از روحانیون معروف و خوشنام هم چشم برزخی داشته. به آن خانم گفتم نمیتوانم به چشم برزخی معتقد باشم چون چیزی به این نام ثابت نشده و اگر قرار باشد هر چیزی را تحت نام ماوراءالطبیعه بپذیریم آن موقع باید هر دروغی را باور کنیم و بشویم مرید هر کسی که ادعا میکند. نمیدانم واقعا این چشم برزخی هست یا نه و حقیقتا هم برایم مهم نیست اما به یک چیز معتقدم اگر این خصوصیت  واقعا وجود دارد یکی از اولین ویژگی هایی که آن شخص باید داشته باشد اخلاق است و قدرت تحمل دیگران هر چقدر هم حیوان باشند و زشت. و دوم این است که این افراد اصولا این خصوصیت خود را فریاد نمیزنند و کسی هم از  آن مطلع نیست پس دو حالت پیش می آید یا کسانی که گفته میشود این ویژگی را دارند ادعای داشتن پشم برزخی را دارند و عوام فریبی بیش نیستند و یا اینکه طرفداران آن شخص ویژگیهای اساطیری را به او نسبت داده اند که باز هم دروغ است

در جام جهانی 2010 از هشت پایی حرف میزدند در آلمان که مسابقات جام جهانی را پیش بینی میکند و خبرش چه زود در دنیا پخش شد رسانه های مهم پیش بینیش را در هر بخش خبری پخش میکردند و چه افرادی که سر این هشت پا شرط بندی نکردند و پولها که برای آن خرج نکردند

یادم به چند صفحه اول کتاب سینوهه پزشک فراعنه مصر می افتد که میگفت انسانها همواره احمقند و دوست دارند دروغ بشنوند چه از یک رمال چه از یک فرد تحصیل کرده و باسواد. حالا حکایت مردمان زمان ماست در ایران ما که بهانه برای خرافه و دروغ و نسبت دادن چیزهای عجیب و غریب به این و آن کم نیست اما در فرنگ هم که قیامت و خدا و پیغمبر و بهشت و جهنم هم به این پررنگی نیست باز هم مردم بهانه هایی میتراشند که دروغ بشوند و کسانی سرشان را شیره بمالند و جیبشان را خالی کنند و قصه برای شب نشینی هایشان درست کنند.

از قرار حماقت بشری بی انتهاست در هر دوره و عصری که باشی

+ نوشته شده در شنبه 7 آبان1390ساعت 0:54 قبل از ظهر توسط من |

بعضی اوقات نگاه یکیو دوست داری حرف زدنشو دوست داری طرز فکر و ایدئولوژی و احترامی رو که بهت میذاره دوست داری اما هیکلشو  قیافشو دوست نداری کارشو یا مثلا تحصیلاتشو دوست نداری شرایط زندگیش دوست نداری...

یه وقتایی قضیه برعکس میشه تیپشو دوست داری چشماشو و موهاشو دوست داری خیلی باکلاسه و درآمدشم عالیه اما وقتی باهاش حرف میزنی میخای بالا بیاری وقتی بهت میگه زنم دوست دارم اینجور باشه اونجور باشه چندشت میشه وقتی سر حرف زدن یا شوخی کردنت با یه همکلاسی یا همکار دهنتو سرویس میکنه میخای با مشت بکوبی به اون کله پوکش وقتی مدام از روابط گذشتت و حد و حدودش میپرسه میخای فریاد بزنی.....

دنیا اینجوریه هیچ وقت همه چیزای خوب رو با هم به یه نفر نمیدن همیشه هر گلی خاری هم همراهشه که بدجور دردت میاد وقتی دستت میگیره بهش

این به عهده ماهاست که بتونیم خارو از گل تشخیص بدیم که بتونیم پر اهمیت رو از کم اهمیت جدا کنیم و یاد بگیریم زندگی در همه. بفهیم هیچ کس کامل نیست و خودمون هم دارای نقص های زیادی هستیم به جای تمرکز بر بدیهای زندگی و آدمها به نکات مثبت تکیه کنیم اون موقع زندگی بسیار زیبا خواهد بود و یار آدم هم بهترین در دنیا

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 آبان1390ساعت 2:3 بعد از ظهر توسط من |

از بیرون که آمدم لباسهایم را عوض کردم مودم و کامپیوتر را روشن کردم. صفحه بلاگفا را باز کردم تا بنویسم از ظلمی که هر روزه در خیابانهای ایران بر زنان ایرانی به زنان ایرانی میشود. 

ساعت 8 شب بود داشتم  به خانه برمیگشتم از مسیر همیشگی آمدم از یک خیابان خلوت هندفری موبایلم در گوشم بود و داشتم بک استریت بویز گوش میدادم: 

in the heart 

of the night 

when its dark

......

یک موتوری از پشت سر نزدیک شد یک لحظه ترسیدم مثل همه زنان مثل همیشه ترسیدم ولی با خودم گفتم که حتما بازهم اشتباه کرده ام. اما این بار  اشتباه نبود و واقعا آزار بود که از عصبانیتش تمام تنم داغ شد دوست داشتم زیر پاهایم لهشان کنم. دوس داشتم تا میتوانستم با مشت و لگد به جانشان می افتادم. در موجی از احساسات بین خشم و بغض و تنفر کتکی حواله طرف کردم و چند فحش درست درمون نصیبش کردم اما هیچ کدام از این کارها از خشم و عصبانیت من کم نکرد از حس له شدگی من کم نکرد از این حس که در موضع ضعف قرار دارم واز این حس که  یک آدم بی سر وپا به راحتی و در نهایت امنیت توانسته مرا مورد آزار قرار دهد کم نکرد. 

بقیه راه با تمام عصبانیتی که داشتم با بغضی که در گلو داشتم مدام این جملات در ذهنم میچرخید "کرم از خود درخته" یا "تا طرف کرم نداشته باشه کسی دنبالش راه نمی افته" "اگه نمیخای کسی بهت چیزی بگه درست لباس بپوش". تناقضی که این جملات با لباسهای من داشت خنده دار بود. لباس من کاملا اسلامی بود "چادر و مقنعه". 

پی نوشت: این نوشته حکم تلنگر دارد بر وجدان کسانی که تمام مشکلات اخلاقی یک جامعه را به گردن زنها می اندازند

پی نوشت 2: امشب میخاستم از دلتنگیی بگویم که برای عشق دارم اما تمامش دود شد و  به جایگزین آن این تنفر است. 

+ نوشته شده در سه شنبه 3 آبان1390ساعت 9:1 بعد از ظهر توسط من |

این روزها حال خوبی ندارم هر روز بیشتر از پیش فاصله ام با کسانی که تمام عمرم را با آنها زندگی کرده ام بیشتر میشود هر روز بیشتر از پیش عقایدی که مدتها در ذهنم کاشته شده رنگ میبازد  هر روز بیشتر از پیش محیط زندگی ام برایم تنگ میشود هر روز بیشتر از پیش انسانهایی که زمانی برایم الگو بوده اند کم ارزش  میشوند

در تضاد آشکاری با همه چیز قرار گرفته ام هر عقیده ام با دیگری در تضاد است توانایی حلاجی کردنشان را ندارم و نگرانی از بابت زندگی و سایر روزمرگی ها مزید بر علت شده است.

مدتهاست به این نتیجه رسیده ام که مذهب برای خیلی ها یعنی ترس. ترس از جهنم بعد از مرگ. ترس از جهنمی که هیچ گاه منطقا به وجودش پی نبرده اند اما میترسند از آن. یخاطر همین ترس دست از لذات زندگی شسته اند به ذهن سرکش و کاوشگر خود مهار زده اند و روح خود را به بند کشیده اند که مبادا سوالی کنند و دچار شک و بعد از آن کفر و در نهایت جهنم شوند و دل به کسانی سپرده اند که گفته میشود قرار است راهنمایشان باشند کسانی که در کتاب های قدیم و جدید کم از خیانت و ریاکاریشان نشنیده ام . این آدمهای ترسو  2 دسته اند -البته به غیر از کسانی که از کور بودنشان سودی عایدشان میشود- یا ذاتا این خیانت ها و دو رنگی ها را نمیبینند و یا میبینند اما به خاطر ترس هایی که در وجودشان نهادینه شده در سالیان عمرشان یارای مخالفت با این جماعت ریاکار را ندارند و در نهایت در هر مشکلی هر چقدر هم پیش پا افتاده دوباره به جماعت ریاکار رجوع میکنند و بعد پشت سرشان از خیانتشان قصه ها میگویند و خاطره ها تعریف میکنند. هر دو ریاکارند اما هریک بطریقی. هر دو هم به هم محتاج.

دوست دارم سفر بروم تنهایی و یا اگر تنها نروم یک گوش همسفرم باشد یک گوش که اهل خواب نباشد که انتهایش به یک چاه باشد که هر چه بگویم و هر چقدر حرف به آن گوش سراریز شود سرریز نکند. بروم تا جاده اردبیل از طالش بروم در گردنه حیران در مرتفع ترین قسمت جاده توقف کنم از ماشین پیاده شوم و بروم در بالاترین نقطه کوه بایستم و با تمام وجودم فریاد بزنم گریه کنم تمام  خشمم را نه تنها بر ایران که بر همه دنیا فریاد بزنم . اصلا نه!!! دلم میخواهد بروم بروم جایی که فقط خودم باشم تنهای تنها هیچ کس نباشد یا اگر هم کسی باشد مرا نشناسد و یا اگر میشناسد آنقدر درگیر باشد که اصلا مرا نبیند یا اگر میبیند مرا و فکر آزادی دارد که گاهی به من هم فکر میکند قضاوتی در مورد من و کارهایم و حرکاتم نداشته باشد.تا بتوانم بدون هیچ حجابی خودم باشم

خودِ خودِ خودِِ خودم

+ نوشته شده در شنبه 30 مهر1390ساعت 8:55 بعد از ظهر توسط من |

همیشه گفتن سیاست پدر و مادر نداره من که فکر میکنم سیاست اصولا هیچ وابستگی به هیچ جایی به جز پلشتی و پستی و بی شرفی نداره هیچ فرقی هم نمیکنه که کجای دنیا باشی شرق یا غرب ایران یا آمریکا اسراییل یا فلسطین آسمان هر جا همین رنگه این آزادیه که انتها داره این عدالته که تا یه جا تموم میشه و گرنه بی شرفی هیچ زمانی پایان نمی یابد.

خنده های گشاد جماعتی که دم از آزادی و عدالت میزنند از جلوی چشمانم محو نمی شود خنده هایی که از فرط گشادی دندانهای عقل را هم به نمایش گذاشته اند!!!! مدام این سوال بی جواب در ذهنم دور میزند که این جماعت شب هنگام  قبل از خواب زمانی که همسر خود را در آغوش کشیده اند قبل از اینکه در اثر خستگی روزانه  به خواب عمیق فرو روند آیا زمانی به شک می افتند که  مسیرم ممکن است اشتباه باشد و یا ممکن است جایی حقی را لگدمال کرده باشم و یا اشکی در چشم کسی به ناروا کاشته باشم یا آرزوی دیدن پدر را به دل بچه ای گذاشته باشم یا ........!!!!

و باز هم به این فکر میکنم که اگر من بودم چه می کردم؟ آیا چشمم را می بستم و به زبانم و قلبم سنگی میبستم که حرکتی نداشته باشند یا فریاد میزدم و به قول شاملو جانم را به تمامی پشتوانه آن میکردم؟؟؟

شلاق ها معاوضه اسرای فلسطینی با جوانک 25 ساله اسراییلی ویکیلیکس گوانتانامو و.... همه و همه در ذهنم میچرخد

بخوانید

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 مهر1390ساعت 11:25 قبل از ظهر توسط من |

دلم میخواد عاشق بشم اونقدر عاشق که عشقم دنیارو به آتش بکشه به خاطرش جلوی همه دنیا وایسم با همه بجنگم به خاطرش حتی سیلی بخورم ولی اونقدر عاشق باشم و اونقدر مطمئن باشم که تاب بیارم همه اینهارو اونقدر عاشق باشم که بی مهابا بدون ترس از آینده تن لختم رو بهش بسپارم حتی بیشتر از سپردن دوست دارم بالاترین لذت یه س.ک.س عاشقانه رو بهش بدم و اونم بیشتر از من اینو بخواد و در نهایت بدنم رو به بدن مردونش بسپارم و به خواب برم خوابی که بعد از بیداریش سرخوشی باشه از لذتی که بردم.

دلم میخاد عاشق باشم عاشق کسی که با آسودگی خاطر بهش بگم بدون هیچ دلیل منطقی و فیزیولوژیکی در این زمان نمیخام س.ک.س داشته باشم و نترسم از اینکه دیگه منو نخواد

دلم میخواد شبها که میخوابم تن مردی هم کنارم باشه صدای نفسهاشو بشنوم و هرمش رو روی صورتم احساس کنم

دلم میخواد دلبسته باشم و هیچ وقت از اینکه عشقم رسمی نیست نترسم نترسم از اینکه اگر رسمی نباشه این عشق دوامی نداشته باشه

دلم میخواد معشوقم رو وسط خیابون در آغوش بکشم و ببوسم بدون ترس از دیده شدن یا بازداشت شدن

دل میخوام فریاد بزنم س.ک.س برای من یه نیازه به بودنش توی زندگی نیاز دارم و اگر سکسی با کسی هست نه علاوه بر عشق به دوست پسر برای برآورده کردن غریزه منه

دلم میخواد داد بزنم که من همیشه میترسم از اینکه روزی کنار مردی قرار بگیرم که داغ نباشه 

 دلم میخواد با آزادی از تمام نیازهای جنسیم حرف بزنم

دلم میخواد فریاد بزنم کاری که شماها با من کردین جنایت بود کاری که  من با هیچ آدم دیگری نمیکنم

پی نوشت: این نوشته تمرینی است برای عادت به عریانی.

+ نوشته شده در شنبه 23 مهر1390ساعت 8:50 بعد از ظهر توسط من |

چند روزی بود که سوسکی مهمان دستشویی خانه ما بود با ترس و لرز میرفتم داخل و کارم رو کرده نکرده زود میزدم بیرون و مدام میپاییدم که یهو از یه جایی سر وکلش پیدا نشه مامان و بابام هم بی انصافی نکردن و اصلا و ابدا به فکر کشتنش نبودن. چند شب پیش دیدم شدن دوتا! مامانم هم نبود که سرش غر بزنم در نتیجه خودم وارد عمل شدم و رفتم به جنگ جدیدتره (میگم جدیدتره چون هنوز بلد نبود مثل اون قدیمیه کجا قایم بشه که نکشیمش) در یک عملیات کماندویی با مقدار زیادی جیغ کشتمش و جسدش رو حواله چاه توالت کردم!!! بعد از اون مدام دنبال اون یکی میگردم که پیداش کنم و بکشمش. انگار نه انگار این من بودم که تا همین چند ساعت پیش اینهمه از سوسک میترسیدم!!!!

ترسها و تابوهایی که توی زندگی ما آدمها هستن همه اینطورن چون باهاشون مواجه نشدیم ازشون میترسیم وقتی که باهاشون رو در رو قرار گرفتیم از اون ترس دیگه هیچ خبری نیست

توی زندگیم چیزهای زیادی بوده که ازشون میترسم و همیشه مخفیشون کردم و یا چیزهایی میخواستم ولی از ترس قضاوت دیگران توی خودم ریختمشون و بروز ندادم اما اون زمانی که با خودم خلوت کردم همیشه به این فکر کردم که اگر من میخوام روشنفکر باشم اگر میگم تابوهای جامعه باید شکسته بشه اگر دوست دارم انسانی باشم با عقایدی که تنها و تنها به انسانیت وابستس باید اول از خودم شروع کنم ترسهای درونم را باید یکی یکی پشت سر بذارم. اصلا قصد من از ایجاد این وبلاگ همین بود که شروع شکستن ترسهام از اینجا باشه. که از تمایلاتی بگم که هیچگاه بیان نشدن ولی بعد از مدتی دارم دست به خود سانسوری میزنم

یادم میاد زمانی دوستی داشتم بسیار روشنفکر و امروزی از اونا که وقتی باهاشون صحبت میکنی انرژی میگیری. این دوست ما  ازدواج کرده بود اما هم خود و هم همسرش به س.ک.س گروهی علاقه داشتند و البته این علاقه رو هم مخفی نمیکرد. روزی به من گفت برای رسیدن به خواستهات باید بجنگی و تلاش کنی تا بهشون برسی. در جوابش گفتم نمیدونم بقیه کشورهای جهان سومی به چه شکل هستن اما در ایران هر کدوم از ما با توجه به شرایط فرهنگی و اجتماعی که داریم درجه ای از خود سانسوری رو در وجودمون داریم و مثال خودش رو زدم که اگر تو در ایران نبودی هنوز هم دوست داشتی که با همسرت ازدواج کنی و در جواب گفت: نه هم اون و هم همسرش دوست داشتن پارتنر هم باشن نه همسر هم!!!!

+ نوشته شده در شنبه 23 مهر1390ساعت 1:56 بعد از ظهر توسط من |